بی تو ... هیچم

وقتی تنهایی بدون خدا همه رو بیرون کرده تا خودت باشی و خودش

باز هم شب شد...

و من هنوز بی خبرم...

صبح شد...!

و من از خواب بی خوابی بیدار شدم...

اما...

باز هم تو را در خوابم نیافتم...

با دستانم چشمانم را می مالم...چشمانم خیس است...

به یاد می آورم ... گریه هایم را در خواب...

در دلم خودم را نفرین میکنم...

که به دنبال چه میگردم...چرا اینجا مانده ام؟

به چه امیدی...

در خواب که بودم...رهگذری آمد...

حتی...دستم را نگرفت...

شاید از طرف او آمده بود...

رهگذر خنده ای تلخ کرد و گفت به دنبال چه می گردی؟

از او چه می خواهی....

او را نخواهی یافت....تلاش نکن....

اشک در چشمانم حلقه زد...

انگار منتظر همین جمله بودم تا تمام دغدغه و امیدم در من آرام بمیرد...

گفتم...پس کجا باید او را جست...

گفت تو در مردابی... و خواهی مرد...شاید امشب...چه فرقی به حالت

میکند...

تنم لرزید... و به یاد آوردم که در مردابی اسیرم...

چشمانم را بستم...

تاریک بود آن شب...

به اندازه ای که وقتی چشمانم را باز کردم...برای لحظه ای خود را کور

پنداشتم!!!!

چشمانم را مالیدم...

چشمانم خیس بود هنوز...

رهگذر را در اطرافم نیافتم...

او رفته بود و من آن شب تا صبح برای مرگ این لحظه های

مرگبار...گریستم...

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1391ساعت 1:28 توسط علی رضا|

قصه ازاونجاشروع شد كه گفت: اگه دوسم داري رگتو بزن منم تيغو برداشتمو رگمو زدم وقتي داشتم توآغوش گرمش جون ميدادم آروم دم گوشم گفت اگه دوسم داشتي تنهام نميذاشتي......
نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 22:40 توسط علی رضا|

هر روز شیطان لعنتی خط های ذهن مرا اشغال می كند هی با شماره های غلط ، زنگ می زند،‏ آن وقت من اشتباه می كنم و او با اشتباه های دلم حال می كند. دیروز یك فرشته به من می گفت: تو گوشی دل خود را بد گذاشتی آن وقت ها كه خدا به تو می زد زنگ آخر چرا جواب ندادی چرا بر نداشتی؟! یادش به خیر آن روزها مكالمه با خورشید دفترچه های ذهن كوچك من را سرشار خاطره می كرد امروز پاره است آن سیم ها كه دلم را تا آسمان مخابره می كرد. ××× با من تماس بگیر ، خدایا حتی هزار بار وقتی كه نیستم لطفا پیام خودت را روی پیام گیر دلم بگذار
نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 9:41 توسط علی رضا|

عشق آلوچه نیست که بهش نمک بزنی

دخترهمسایه نیست که بهش چشمک بزنی

رفاقت نیست که بهش کلک بزنی

عشق مقدسه بهید جلوش زانو بزنی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 14:53 توسط علی رضا|

من سه تا دوست دارم{تو}{ماه}{خورشید}

ماه واسه شبهام

خورشید واسه روزهام

توواسه تک تک لحظه هام

نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 15:58 توسط علی رضا|

به دریا بزن قایقت میشوم حقیرم ولی لایقت میشوم

عاشق شدن را بلد نیستم تو یادم بده

عاشقت میشوم.................!!!!!

نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 15:51 توسط علی رضا|

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

راهمو گم کردم کمکم کن که بهش برسم

 

نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 15:40 توسط علی رضا|

عجب موجود سخت جانی است دل    

هزاربارتنگ میشود،

میسوزد،

میشکند،

میمیرد،

وجالب اینجاست که،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

بازهم برایت میتپد     

نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 15:29 توسط علی رضا|

عجب موجود سخت جانی است دل             هزاربارتنگ میشود،                            میشکند،                                                            میسوزد،            

میمیرد، وجالب اینجاست که........................        بازهم برایت میتپد

نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 15:18 توسط علی رضا|

آسمان باش که آبی شده ام-چون گریزان ز طنابی شده ام-روح من باش که من جان شده ام-نغمه سر کن که خرامان شده ام-مرغ عشقم که عاشق شده ام-خسته از صرف دقایق شده ام-مرغ عشقم که تنها شده ام -بی من و بی تو و بی ما شده ام-حسرت روی تو دیدن شده ام-عاشق با تو پریدن شده ام-تشنه ی مهر و وفایت شده ام-راهی چشمه پاکت شده ام-
نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 14:34 توسط علی رضا|


آخرين مطالب
» مینویسم تا توررا بیابــــــــــــــــــــم ، تو که نایاب ترینــــــــــــــــی .......
» هنونميدونم چرا.........
» شیطان لعنتی
» عاشق شدی نترس
» تو زندگیم
» امان ازدل سنگ
» خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
»
»
» عاشق سلام
Design By : ghaleb-fa